خداشناسی در نهج البلاغه خطبه 228

یکتایش ندانست آنکه ، برایش کیفیتى انگاشت و به حقیقتش نرسید آنکه براى او همانندى پنداشت . آنکه به چیزى همانندش ساخت ، بدو نپرداخت و آنکه ، به او اشارت کرد و یا در تصورش آورد ، قصد او ننمود . هر چه کنه ذاتش شناخته آید ، مصنوع است و هر چه قیامش به دیگرى بود ، معلول است . خداوند فاعل است ولى نه با ابزار ، تعیین کننده است ولى نه با جولان فکر و اندیشه ، بى‏نیاز است نه آنکه از کس سودى برده باشد . زمان همراه او نیست و ابزار و آلات به مددش برنیایند . هستى او بر زمانها پیشى دارد . وجودش بر عدم مقدّم است . ازلیّتش را آغازى نیست . در آدمیان قوه ادراک نهاد و از این معلوم گردد که او را آلت ادراک نیست . برخى موجودات را ضد دیگرى قرار داد و از این معلوم شود که او را ضدّى نیست و مقارنتى که میان اشیا پدید آورد ، نشان این است که قرینى ندارد . روشنى را ضد تاریکى ساخت و ابهام را ضد وضوح و ترى را ضد خشکى و سرما را ضد گرما . و میان ناسازگاران آشتى افکند و آنها را که از هم جدا بودند مقارن یکدیگر گردانید و آنها را که از هم دور بودند به یکدیگر نزدیک نمود . و نزدیکها را از هم دور ساخت . هیچ حدى او را در برنگیرد و با هیچ عددى شمرده نشود . به آفریدگان است که سازنده و آفریننده بر خردها آشکار گردد و به دیدن آنهاست که دیدن ذات پروردگار ممتنع شود . نه توان گفت که ساکن است و نه توان گفت که متحرک است . و چگونه چنین باشد که او خود پدیدآورنده حرکت و سکون است . و چگونه چیزى که خود پدید آورده ، بدو بازگردد یا آنچه خود پدید آورده در او پدید آید . اگر چنین باشد در ذات خداوندى دگرگونى پدید آید و حقیقت ذات او تجزیه پذیرد و ازلیّت او ممتنع گردد . اگر او را پیش رویى باشد ، پشت سرى هم تواند بود ، پس ، در این حال ، ناقص بود و نیازمند کمال باشد و نشانه‏هاى مخلوق بودن در او آشکار آید و چون دیگر موجودات شود که دلیل بر وجود خدا هستند و حال آنکه ، موجودات دلیل وجود او باشند . قدرت و سلطنت او مانع از آن است که آنچه در آفریدگان او مؤثر افتد در او نیز مؤثر افتد . خدایى است که نه دگرگون مى‏شود نه زوال مى‏یابد و نه رواست که افول کند یا غایب شود . نزاید تا او خود از چیزى زاده شده باشد و زاده نشده است تا وجود او محدود شود . وهمها درنیابندش تا اندازه‏اش کنند و اندیشه‏هاى زیرکانه به او نرسند تا در تصورش آورند . حواس درکش نکند تا محسوس واقع شود . و دستها به او نرسند تا لمسش نمایند . حالتى بر او عارض نگردد که دگرگون شود ، و در احوال دگرگونى نپذیرد . گردش شب و روز فرسوده‏اش نسازد و روشنایى و تاریکى در او تغییرى حاصل نکند . به داشتن این جزء و آن جزء موصوف نگردد یا به داشتن اعضا و جوارح یا به عرضى از اعراض متصف نباشد و نتوان گفت بعضى از آن جزء بعضى دیگر است ، و غیریت را در آن راه نیست . نه حدى دارد و نه نهایتى . نه هستیش منقطع شود و نه آن را غایتى است و نتوان گفت که در چیزهایى جاى مى‏گیرد که بالایش مى‏برند یا فرودش مى‏آورند یا چیزى او را حمل مى‏کند تا به سویى کجش کند یا راستش نگاه دارد . نه درون چیزهاست ، نه بیرون آنها . خبر مى‏دهد ولى نه به زبان یا زبانک ته گلو . مى‏شنود ولى نه از راه روزنهاى گوش و ابزار شنوایى درون گوش . سخن مى‏گوید ولى نه به حرکت زبان . حفظ مى‏کند ولى نه با رنج به خاطر سپردن . اراده مى‏کند ولى نه آنکه در خاطره بگذراند . دوست مى‏دارد و خشنود مى‏شود ولى نه از روى نازک دلى ، دشمنى مى‏ورزد و خشم مى‏گیرد ، بدون تحمل مشقت . هر چه را که بخواهد که ایجاد شود ، مى‏گوید : موجود شو و آن موجود مى‏شود . ولى نه به آوازى که به گوش خورد و نه به بانگى که شنیده‏آید . کلام خداى سبحان ، فعلى است که از او ایجاد شده و تمثل یافته و حال آنکه ، زان پیش موجود نبوده است که اگر قدیم مى‏بود خداى دیگر مى‏بود . نمى‏توان گفت که خدا در وجود آمد ، پس از آنکه نبود که اگر چنین گویى ، صفات موجودات حادث بر او جارى گردیده و میان موجودات حادث و او فرقى نباشد و او را بر آنها مزیتى نماند و آفریننده و آفریده برابر گردند و پدید آورنده و پدیدار شده مساوى باشند . موجودات را بیافرید نه از روى نمونه‏اى که از دیگرى بر جاى مانده باشد و براى آفریدن آنها از هیچیک از آفریدگانش یارى نجست . زمین را آفرید و آن را بر جاى نگه داشت بى‏آنکه خود را بدان مشغول دارد و آن را بدون قرار گرفتن در جایى استوار برپاى داشت و بدون پایه‏هاى برپاى ساخت و بدون ستونهایى برافراشت . و از هر کژى حفظ نمود و از افتادن و شکافته شدن بازداشت . میخهایش را محکم کرد و کوهایش را چونان سدى در اطراف زمین قرار داد و چشمه‏هایش را جارى ساخت و نهرهایش را شکافت . آنچه ساخت سستى نپذیرفت و آنچه را نیرو داد ، ناتوان نگردید . اوست که به قدرت و عظمت خویش بر آفریدگان غالب است و اوست که به نیروى علم و معرفت خود به چگونگى درون آنها داناست . به جلالت و عزت خود از هر چیز بلندتر است . هر چه را طلب کند طلبش ناتوانش نسازد . و هیچ چیز از فرمان او سر بر نتابد تا بر او غلبه یابد و شتابان از او نگریزند تا بر آنها پیشى گیرد . به توانگران نیازمند نیست تا روزیش دهند . همه چیز در برابر او خاضع است و در برابر عظمتش ذلیل و خوار . کس را میسر نیست که از سلطنت او به نزد دیگرى بگریزد و خود را از سود و زیان او بى‏نیاز نشان دهد . همتایى ندارد که در برابر او دعوى همتایى کند و همانندى ندارد که با او دم برابرى زند . هر چه را جامه وجود بر تن باشد به عدم سپارد به گونه‏اى که ، موجودش چون معدوم باشد .  فناى جهان ، پس از آفرینش آن شگفت‏تر از پدید آوردن آن نیست . چگونه چنین باشد که اگر همه جانداران از پرندگان و ستوران چه آنها که در اصطبلها و آغلهایند و چه آنها که در چراگاهها ، از هر جنس و از هر سنخ و همه مردم چه نادان و چه زیرک ، گرد آیند تا پشه‏اى را بیافرینند بر آن قادر نتوانند بود . حتى طریق آفریدن آن را هم نمى‏دانند . و عقلهاشان در شناخت آن حیران شود و سرگردان ماند و نیروهایشان عاجز آید و به پایان رسد و زبون و خسته بازگردند . در حالى که ، به شکست خود معترف‏اند و به عجز خود در آفرینش آن مقرّند و به ناتوانى خود در نیست کردن آن اذعان کنند . خداوند سبحان ، پس از فناى دنیا یگانه ماند و کس با او نباشد ، همانگونه که در آغاز یگانه و تنها بود ، پس از فناى آن هم چنین شود : نه وقتى ، نه مکانى ، نه هنگامى ، نه زمانى . در این هنگام ، مهلتها و مدتها به سر آید و سالها و ساعتها معدوم شود و هیچ چیز جز خداى قهار آنکه بازگشت همه کارها به اوست باقى نخواهد ماند . همانگونه ، که موجودات را در آغاز آفرینششان قدرت و اختیارى نبود ، از فانى شدنشان هم نتوانستند سر بر تافت که اگر مى‏توانستند از نابودشدن سر برتابند ، همواره و جاوید مى‏بودند . چون به آفرینش پرداخت ، آفرینش هیچ چیز بر او دشوار نبود و خلقت آنچه ایجاد کرد ، مانده‏اش نساخت . آنها را نیافرید تا بر قدرت خود بیفزاید یا از زوال و نقصان بیمناک بود ، یا آنکه بخواهد در برابر همتایى فزونى طلب ، از آنها یارى جوید یا از آسیب دشمنى تازنده احتراز کند و نه براى آنکه بر وسعت ملک خود بیفزاید یا در برابر شریکى معارض نیرو گرد آورد . نه از تنهاییش وحشت بود که اینک با آفریدن موجودات با آنها انس گیرد . آنها را پس از ایجاد فنا سازد . نه براى آنکه از گرداندن کار و تدبیر امر خود ملول شده باشد و نه آنکه فناى آنها سبب آسایش او مى‏شود و نه براى آنکه تحملشان بر او سنگین است و نه از آنرو ، که مدتشان به دراز کشیده و او را ملول ساخته و واداشته تا فنایشان کند . بلکه خداى تعالى جهان را به لطف خود به سامان آورد و به امر خود از در هم ریختنش نگه داشت و به قدرت خود استواریش بخشید و پس از فنا شدن بازش مى‏گرداند ، بى‏آنکه بدان نیازى داشته باشد یا به چیزى از آن بر آن یارى طلبد و نه براى آنکه از حالى به حالى گراید ، مثلا از وحشت به آرامش یا از نادانى و کورى به علم و بینایى ، یا از فقر و نیاز به بى‏نیازى و توانگرى یا از خوارى و پستى به عزّت و قدرت .

1-      امام علی(ع) فرمودند:

ما یسرنی لومت طفلاً و ادخلت الجنه و لم أکبر فأعرف ربی عزوجل

دوست ندارم که در کودکی از دنیا می رفتم و وارد بهشت می شدم و بزرگ نمی شدم تا پروردگارم، عزوجل، را بشناسم.

 3- امام علی(ع) فرمودند:

ولو ضربت فی مذاهب فکرک لتبلغ غایاته ما دلتک الدلاله إلا علی أن فاطر النمله هو فاطر النخله لدقیق تفصیل کل شی ء و غامض اختلاف کل حی و ما الجلیل و اللطیف و الثقیل و الخفیف و القوی و الضعیف فی خلقه إلا سواء

اگر راههای اندیشه ات را درنوردی تا به پایانه های آن رسی، هیچ دلیلی تو را جز به این رهنمون نشود که آفریننده مورچه همان آفریننده درخت خرما است و این به سبب دقت و ظرافتی است که جداسازی هر چیزی از چیز دیگر و پیچیدگی و تنوعی است که در هر وجود زنده‌ای به کار رفته است. موجودات بزرگ و کوچک، سنگین و سبک و نیرومند و ناتوان، همگی در آفرینش برای خداوند یکسانند.

6- امام علی (ع) فرمودند:

و لا یعزب عنه عدد قطر الماء و لا نجوم السماء و لا سوا فی الریح فی الهواء و لا دبیب النمل علی علی ااصفا و لا مقیل الذر فی اللیله الظلماء یعلم مساقط الأوراق و خفی طرف الأحداق

شمار قطره های آبها و ستارگان آسمان و ذرات گرد و غبار پراکنده در هوا و حرکت مورچه بر سنگ بزرگ و خوابگاه مورچگان در شب تاریک بر او پوشیده نیست و محل ریزش برگها و بر هم خوردن پلکها را می داند.

7- امام علی (ع) فرمودند:

... عالم السر من ضمائر المضمرین و نجوی المتخافتین و خواطر رجم الظنون و عقد عزیمات الیقین...

خدا داناست به هر رازی که مردم در دل نهان داشته اند، و به نجوای آهسته رازگویان و به هر گمان که در خاطری نهفته است و به هر تصمیمی که از روی یقین گرفته شود.

8- امام علی(ع) فرمودند:

أعلم الناس بالله أکثرهم له مسأله

خداشناس ترین مردم پر درخواست ترین آنها از خداست.

9- امام علی(ع) فرمودند:

ینبغی لمن عرف الله سبحانه أن لا یخلو قلبه من رجائه و خوفه

کسی که خدای سبحان را می شناسد، شایسته است دلش از بیم و امید به او خالی نباشد.

   راه های خداشناسی

    ۱ راههای شناخت خدا

    ۲ راه شناخت خدا با خدا

    ۳ امتیازات شناخت خدا با خدا

    ۴ نظرى به جهان هستى و واقعيت؛ ضرورت وجود خداوند

    ۵ نظرى ديگر از راه ارتباط انسان و جهان

    ۶ شناخت خدا در نهج البلاغه

    ۷ موانع خداشناسی

    ۸ پانویس

    ۹ منابع

راههای شناخت خدا

الف ـ راه متکلمان: این گروه با استدلال به حدوث اجسام و اعراض به اثبات وجود خدا پرداخته و با دقت و تأمل در ویژگی‌های مخلوقات، صفات خدا را شناسایی می‌کنند.

ب ـ راه فیلسوفان : حکیمان با تکیه بر وجود حرکت در جهان و امتناع تسلسل محرّک‌ها به اثبات وجود «محرّک بی حرکت» اقدام کرده و سپس بر مبنای آن به وجود مبدأ نخستین استدلال می کنند.

ج ـ راه خداشناسان : خداشناسان یا الهیّون با دقت در وجود و تشخیص اینکه وجود یا واجب است یا ممکن به اثبات واجب‌الوجود می‌پردازند. آن گاه با دقت در لوازم وجود و امکان صفات خدا را اثبات می‌کنند و سپس برمبنای صفات واجب به چگونگی آفرینش و اصطلاحاً «صدورافعال» از واجب استدلال می‌نمایند.

راه شناخت خدا با خدا

از راههاي شناخت خدا، سير در حقيقت هستي يا به تعبير معصومان(ع) شناخت خدا با خود خدا يا پي بردن به مقصود از راه مقصد است «يا من دل بذاته علي ذاته» اي کسي که به وسيله ذات خودت مي توان به خودت شناخت پيدا کرد. [۱] انسان سالک نيز بدون وساطت علم حصولي ياحضوري غيرخدا، براي شناخت خداي سبحان، ابتدا به سراغ خود او مي رود و با شناخت خدا به او پي مي برد و سالک دقيق، قبل از آن که بخواهد نشان خدا را از بيگانه بيابد خود او را بدون اتحاد، حلول، امتزاج، اختلاط و التقاط يافته است، چون او را هرگز غيبتي نيست تا لازم باشد به کمک غير به جست وجويش بپردازيم.

اين راه شناخت که بسيار عميق و دقيق است راهي رفتني و طي شدني است. و هيچ چيز جز گناه و غفلت، انسان را از آن محروم نمي کند. ويژگي اطلاق ذاتي هويت خدا چنان است که به هر چيز از چيز ديگر، بلکه به هر چيز از خود آن چيز نزديک تر است. لذا اگر انسان در اثر غفلت فراگير محجوب و به علت گناه مهجور نباشد مي تواند قبل از شناخت خود يا ديگري خدا را بشناسد، خدايي که قبل از او و پيش از هر موجود ديگر موجود بود و به او از هر چيزي، حتي از خودش نزديک تر است. تعبير قرآن در معرفي خدا به حضرت موسي(ع) چنين است «انّني اناالله لااله الاانا» (طه-14) در اين جمله کوتاه، قبل از اسم شريف «الله» دو مرتبه ضمير متکلم آمده، يعني مرا که مي شناسي، همان «الله» هستم.

بنابراين با اين بيان توحيد صدوق [۲] که مي فرمايد: «لاتدرک معرفه الله الابالله» اين راه داراي امتيازاتي است که موجب شده بهترين راه شناخت خدا شمرده شود و به تعبير مرحوم صدوق راه شناخت واقعي خدا منحصر در اين سير باشد. «لاتدرک معرفه الله الابالله» شناخت خدا جز از طريق خدا ادراک نمي شود. [۳].

امتیازات شناخت خدا با خدا

1- وحدت راه و هدف ويژگي برجسته اين راه نسبت به راه آفاقي و انفسي اين است که در اين سير «راه» و «هدف» در خارج عين هم هستند، هر چند اين دو از جهت مفهوم متغايرند.

2- کوتاه ترين راه راهي که عين هدف باشد نزديک ترين مسير براي شناخت خداي سبحان است که حضرت امام سجاد(ع) آن را يادآور شده است. «و ان الراحل اليک قريب المسافه» راه کسي که به سوي تو سير مي کند کوتاه است. [۴] چون هيچ واسطه اي وجود ندارد، نه مانند سير آفاقي، علم حصولي و مفهوم واسطه است و نه مانند سير انفسي، معرفت شهودي نفس وسيله است.

3- نزديکي هدف در اين راه «ندا» از مکان بعيد نيست، بلکه به ندا نياز نيست و بين سالک و معبود «نجوا» است. در دو جاي مناجات شعبانيه به اين نکته توجه داده شده است، يکي نجواي بنده با خدا «واقبل علي اذا ناجيتک» و ديگري نجواي خدا با بنده «فصعق لجلالک فنا جيته سرا» [۵]

4- عميق و امن اين راه امن ترين وعميق ترين راه معرفت خداست. چون سالک هم از شائبه شهرت و ريا مصون است و هم از تهديد آسيب و تحديد واسطه در امان است، زيرا نه از وساطت علم حصولي خبري است و نه از وساطت نفس سالک اثري، جز به خود خدا به چيز ديگري نياز نيست تا آن واسطه سالک را به هدف برساند و بين سالک وخدا فاصله اي نيست چون راه عين هدف است.

در اين سير، حقيقت «هوالاول والاخر و الظاهر و الباطن» (حديد-3) براي سالک ظهور مي کند و توحيد مبرا از شرک، حتي از شرک خفي نصيب او مي شود. از اين رو فرموده اند اگر سير آفاق و انفس سالک را به سير در حقيقت هستي نرساند به توحيد ناب دست نيافته است، چون معرفت ناب خدا جز به خود خدا ممکن نيست و در سير آفاق وانفس راه غير از هدف است و واسطه، حجاب بين سالک ومقصد است.

نظرى به جهان هستى و واقعيت؛ ضرورت وجود خداوند

درك و شعور انسان كه با پيدايش او توأم است در نخستين گامى كه برمى‌دارد هستى خداى جهان و جهانيان را بر وى روشن مى‌سازد؛ زيرا به رغم آنان كه در هستى خود و در همه چيز اظهار شك و ترديد مى‌كنند و جهان هستى را خيال و پندار مى‌نامند. ما مى‌دانيم يك فرد انسان در آغاز پيدايش خود كه با درك و شعور توأم است، خود و جهان را مى‌يابد؛ يعنى شك ندارد كه او هست و چيزهاى ديگرى جز او هست و تا انسان، انسان است اين درك و علم در او هست و هيچ‌گونه ترديد برنمى‌دارد و تغيير نمى‌پذيرد.

اين واقعيت و هستى كه انسان در برابر سوفسطى و شكاك اثبات مى‌كند ثابت است و هرگز بطلان نمى‌پذيرد؛ يعنى سخن سوفسطى و شكاك كه در حقيقت نفى واقعيت مى‌كند هرگز و هيچ‌گاه درست نيست پس جهان هستى واقعيت ثابتى دربر دارد.

ولى هر يك از اين پديده‌هاى واقعيت‌دار كه در جهان مى‌بينيم دير يا زود واقعيت را از دست مى‌دهد و نابود مى‌شود و از اينجا روشن مى‌شود كه جهان مشهود و اجزاء آن خودشان عين واقعيت (كه بطلان‌پذير نيست) نيستند بلكه به واقعيتى ثابت تكيه داده با آن واقعيت، واقعيت‌دار مى‌شود و به واسطه آن داراى هستى مى‌گردند و تا با آن ارتباط و اتصال دارند با هستى آن هستند و همين كه از آن بريدند نابود مى‌شوند ما اين واقعيت ثابت بطلان‌ناپذير را «واجب الوجود» خدا مى‌ناميم.[۶]

نظرى ديگر از راه ارتباط انسان و جهان

راهى كه در فصل گذشته براى اثبات وجود خدا پيموده شد، راهى است بسيار ساده و روشن كه انسان با نهاد خدادادى خود آن را مى‌پيمايد و هيچ‌گونه پيچ و خم ندارد، ولى بيشتر مردم به واسطه اشتغال مداوم كه به ماديات دارند و استغراقى كه در لذايذ محسوسه پيدا كرده‌اند رجوع به نهاد خدادادى و فطرت ساده و بى‌آلايش برايشان بسيار سخت و سنگين مى‌باشد.

از اين روى اسلام كه آيين پاك خود را همگانى معرفى مى‌كند و همه را در برابر مقاصد دينى مساوى مى‌داند اثبات وجود خدا را با اين گونه مردم از راه ديگر در ميان مى‌نهد و از همان راهى كه فطرت ساده را از توجه مردم به دور داشته با ايشان سخن گفته خدا را مى‌شناساند.

قرآن كريم خداشناسى را از راه‌هاى مختلف به عامه مردم تعليم مى‌دهد و بيشتر از همه افكارشان را به آفرينش جهان و نظام كه در جهان حكومت مى‌كند معطوف مى‌دارد و به مطالعه آفاق و انفس دعوت مى‌نمايد؛ زيرا انسان در زندگى چند روزه خود هر راهى را پيش گيرد و در هر حالى كه مستغرق شود از جهان آفرينش و نظامى كه در آن حكومت مى‌كند بيرون نخواهد بود و شعور و ادراك وى از تماشاى صحنه شگفت‌آور آسمان و زمين چشم نخواهد پوشيد.

اين جهان پهناور هستى كه پيش چشم ماست (چنان كه مى‌دانيم) هر يك از اجزاى آن و مجموع آن‌ها پيوسته در معرض تغيير و تبديل مى‌باشد و هر لحظه در شكل تازه و بى‌سابقه‌اى جلوه مى‌كند. و تحت تأثير قوانين استثناناپذير لباس تحقق مى‌پوشد و از دورترين كهكشان‌ها گرفته تا كوچكترين ذره‌اى كه اجزاى جهان را تشكيل مى‌دهد هر كدام متضمن نظامى است واضح كه با قوانين استثناناپذير خود به طور حيرت‌انگيزى در جريان مى‌باشد و شعاع عملى خود را از پست‌ترين وضع به سوى كاملترين حالات سوق مى‌دهد و به هدف كمال مى‌رساند.

و بالاتر از نظام‌هاى خصوصى، نظام‌هاى عمومى‌تر و بالاخره نظام همگانى جهانى كه اجزاى بيرون از شمار جهان را به همديگر ربط مى‌دهد و نظام‌هاى جزئى را به هم مى‌پيوندد و در جريان مداوم خود هرگز استثنا نمى‌پذيرد و اختلال برنمى‌دارد.

نظام آفرينش اگر انسانى را مثلاً در زمين جاى مى‌دهد ساختمان وجودش را طورى تركيب مى‌كند كه با محيط زندگى خود سازش كند و محيط زندگى وى را طورى ترتيب مى‌دهد كه مانند دايه‌اى با مهر و عطوفت به پرورشش پرداخته آفتاب و ماه و ستارگان و آب و خاك و شب و روز و فصول سال و ابر و باد و باران و گنجينه‌هاى زيرزمينى و روى زمينى و بالاخره همه سرمايه و نيروى خود را در راه آسايش و آرامش خاطر وى گذاشته به كار مى‌بندد. ما چنين ارتباط و سازشى را ميان هر پديده و ميان همسايگان دور و نزديك و خانه‌اى كه در آن زندگى مى‌كند مى‌يابيم.

اين گونه پيوستگى و به همبستگى در تجهيزات داخلى هر يك از پديده‌هاى جهان نيز پيداست. آفرينش اگر براى انسان نان داده براى تحصيل آن پاى و براى گرفتن آن دست و براى خوردن آن دهان و براى جويدن آن دندان داده است و آن را با يك رشته وسائلى كه مانند حلقه‌هاى زنجير به هم پيوسته‌اند. به هدف كمالى اين آفريده (بقا و كمال) مرتبط ساخته است.

دانشمندان جهان ترديد ندارند كه روابط بى‌پايانى كه در اثر تلاش علمى چندين هزار ساله خود بدست آورده‌اند، طليعه ناچيزى است از اسرار آفرينش كه دنباله‌هاى تمام‌نشدنى به دنبال خود دارد و هر معلوم تازه‌اى مجهولات بي‌شمارى را به بشر اخطار مى‌كند.

آيا مى‌توان گفت اين جهان پهناور هستى كه سرتاسر اجزاى آن جداجدا و در حال وحدت و اتصال با استحكام و اتفاق حيرت‌انگيز خود از يك علم و قدرت نامتناهى حكايت مى‌كند، آفريدگارى نداشته و بى‌جهت و بى‌سبب به وجود آمده است؟ آيا اين نظام‌ها جزئى و كلى و بالاخره نظام همگانى جهانى كه با ايجاد رابطه‌هاى محكم و بى‌شمار جهان را يك واحد بزرگ قرار داده و با قوانين استثناناپذير و دقيق خود در جريان است همه و همه بدون نقشه و به حسب اتفاق و تصادف بوده؟ يا هر يك از اين پديده‌ها و محيط‌هاى كوچك و بزرگ جهان براى خود پيش از پيدايش نظامى برگزيده و راه و رسمى انتخاب كرده و پس از پيدايش ، آن را به موقع اجرا مى‌گذارد؟ يا اين جهان با وحدت و اتصال كاملى كه دارد و يك واحد بيش نيست ساخته و پرداخته سبب‌هاى متعدد و مختلف مى‌باشد، با دستورهاى گوناگون گردش مى‌كند؟

البته فردى كه هر حادثه و پديده‌اى را به علت و سببى نسبت مى‌دهد و گاهى براى پيداكردن سببى مجهول، روزگارها با بحث و كوشش مى‌گذراند و دنبال پيروزى علمى مى‌گردد، فردى كه با مشاهده چند آجر كه با نظم و ترتيب روى هم چيده شده نسبت آن را به يك علم و قدرت مى‌دهد و اتفاق و تصادف را نفى كرده به وجود نقشه و هدفى قضاوت مى‌نمايد، هرگز حاضر نخواهد شد جهان را بى‌سبب پيدايش، يا نظام جهان را اتفاقى و تصادفى فرض كند.

پس جهان با نظامى كه در آن حكومت مى‌كند آفريده آفريدگار بزرگى است كه با علم و قدرت بى‌پايان خود آن را به وجود آورده و به سوى هدفى سوق مى‌دهد و اسباب جزئيه كه حوادث جزئيه را در جهان به وجود مى‌آورند. همه بالاخره به او منتهى مى‌شوند و از هر سوى، تحت تسخير و تدبير وى مى‌باشند، هر چيزى در هستى خود نيازمند به اوست و او به چيزى نيازمند نيست و از هيچ علت و شرطى سرچشمه نمى‌گيرد.[۷]

شناخت خدا در نهج البلاغه

1. ناتوانی دل و دیده عظم عن ان تثبت ربوبیته باحاطه قلب او بصر. (نامه 31) (خداوند) بزرگ تر از آن است، كه ربوبیتش با احاطه دل یا دیده ثابت شود. 2 .اثبات وجود خدا الحمد لله علی وجوده بخلقه، و بمحدث خلقه علی ازلیته. (خطبه 152) ستایش خداوندی را كه آفریدگان خود را دلیل بر وجود خویش ساخت و حادث بودن آن ها را دلیل بر ازلیتش.

3 . كمال شناخت خداوند اول الدین معرفته، و كمال معرفته التصدیق به، و كمال التصدیق به توحیده، و كمال توحیده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفی الصفات عنه. (خطبه 1) سرآغاز دین شناخت خداست و كمال شناخت باور داشتن او، و درست باور داشتن او اعتراف به یگانه بودن اوست، و اعتراف به یگانگی او، خالص نمودن اطاعت اوست و كمال اخلاص او، نفی تمام صفت ها از اوست.

4 . ناتوانی دل از درك خدا فلسنا نعلم كنه عظمتك، الا انا نعلم انك حی قیوم، لا تاخذك سنه و لا نوم. لم ینته الیك نظر، و لم یدركك بصر. (خطبه 160) ما از كنه عظمت تو چیزی نمی دانیم، تنها همین را می دانیم كه تو زنده ای و همه چیز به تو پایدار است، نه چرت تو را می گیرد و نه خواب. دست هیچ اندیشه ای به تو نرسد و هیچ دیده ای تو را در نیابد.

5 . نزدیكی به خدا، دوری از آتش اعلم ان ما قربك من الله یباعدك من النار، و ما باعدك من الله یقربك من النار. (نامه 76) توجه داشته باشد آنچه تو را به خدا نزدیك می كند از آتش دور می گرداند و هر چه تو را از خدا دور گرداند به آتش نزدیك می سازد.

6 . بزرگی خداوند تبارك الله الذی لا یبلغه بعد الهم، و لا یناله حدس الفطن، الاول الذی بلا غایه له فینتهی، و لا آخر له فینقضی. (خطبه 94) برتر و بزرگ است خدایی كه اندیشه های ژرف نگر، حدس زیركی ها به حقیقت شناخت او نرسد، ابتدا و آغاز است كه آخر و نهایتش نیست تا به آخر برسد و آخری ندارد تا سپری شود.

7 . شناخت علی ـ علیه السّلام ـ از خدا عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم، و حل العقود، و نقض الهمم. (حكمت 250) من خداوند سبحان را از این راه شناختم كه تصمیم ها را بر هم می ریزد و پیمان ها را می گلسد و همت های سخت را درهم می شكند.

8 . اعتقاد به خدا لا یصدق ایمان عبد، حتی یكون بما فی ید الله اوثق منه بما فی یده. (حكمت 310) هیچ كس در ادعای ایمان راستگو و صادق نمی باشد، مگر زمانی كه اعتمادش به آنچه نزد خداوند است بیشتر از آنچه نزد خودش است باشد.

9 . ناتوانی فرد از شناخت خدا اعلم ان الراسخین فی العلم هم الذین اغناهم عن اقتحام السدد المضروبه دون الغیوب، الاقرار بجمله ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فمدح الله - تعالی - اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما، وسمی تركهم التعمق فیما لم یكفهم البحث عن كنهه رسوخا. (خطبه 90) بدان كه استواران در علم آن كسانی هستند كه اقرار به مجموع آن چه در پس پرده غیبت است و تفسیرش را نمی دانند، آنان را از این كه بخواهند به زور از درهایی كه جلو عوالم غیب زده شده است وارد شوند بی نیاز كرده است . پس خداوند بزرگ اعتراف آنان را به ناتوانی از رسیدن به آن چه در حیطه دانششان نیست ستود و خود داری آنان را از غور كردن در آن چه به بحث و جستجو از كنه آن مكلف نشده اند استواری در علم نامید.

10. خداشناسی انه لا ینبغی لمن عرف عظمه الله ان یتعظم، فآن رفعه الذین یعلمون ما عظمته ان یتوا ضعوا له. (خطبه 147) كسی كه عظمت خدای را شناخت، سزاوار نیست كه خویشتن را بزرگ بشمارد؛ زیرا بلند مرتبگی كسانی كه عظمت خدا را می دانند به این است كه در برابر او فروتن باشند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:29  توسط محمد مهدی ممشلی  |